تبليغاتX
یار دبستانی من

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:48 بعد از ظهر

دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست

شکسته باد...دلی کاینچنینمان می خواست!

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 9:23 بعد از ظهر
و دوباره من ماندم احساس سرد تنهایی..

همیشه همین است....

تا دل می بندی،شادی ها رنگ می بازند...

تا می فهمی عاشق شدی برای لمس عشق حسرت محقق می شود...

و اینک این منم...

دوباره تنها و ...

به همان اندازه درگیر و وابسته....

برای رهایی به شاهنامه ی عشق حضرت حافظ متوسل شدم....

تفعل زدم....

این آمد:

گر ازین منزل ویران بسوی خانه روم                            دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم                       نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

تا بگویم که چه کشفم شد ازین سیر و سلوک                به در صومعه ب بربط و پیمانه روم

آشنایان ره عشق گرم خون بخورند                                ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم

بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار                        چند و چند از پی کام دل دیوانه روم

گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز                             سجده ی شکر کنم وز پی شکرانه روم

خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر

سر خوش از میکده با دوست به کاشانه روم 

 

به نظر شما منظور حافظ از این شعر چیه؟

 

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 10:34 قبل از ظهر

                    ایران دل عالم است و ما اهل دلیم

ارزشها و ویژگیها ی فرهنگ یک قوم ملت و یا سرزمین، ابعاد و شکلهای فرضی

و غیر واقعی نیست که بتوان به راحتی آن را دسته بندی کرد و از گذشته به حال و از حال به آینده کشید 

بچه ها حتما از این سایت دیدن کنید  

شک نمی کنم که خوشتون میاد .

بد نیست به صنایع دستی کشورمان نگاهی دوباره بیندازیم

(نغمه)

 www.pgs.info 

میتوانید با این شماره اطلاعات بیشتری نسبت به این سایت بیابید.۰۹۳۵۲۲۱۹۹۴۸

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 8:42 بعد از ظهر
پیمان عزیز

این بار در وصف صداقتت از زلال پاک و بی کران یک نگاه می آیم.

و برای تحسین مهربانی هایت تکدی گر احساسم.

 

هرچند برای سخن از مهر گفتن اندکی دیر است.

چرا که در این آشفته گه مرا با تو کاری،عشقی و نگاری نیست.

تنها  به پاس صمیمیت ها و مهربانی هایت لحظه لحظه ی با تو بودن را می ستایم و............

 

روز زیبای تولدت را تبریک می گویم.

 

ــــ  و امیدوارم همواره سبز باشی مهربان!

                                                                                                   (آتنا)

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 11:7 بعد از ظهر
تاریخ را خواندم.

 

از گذرگه اندیشه بسی سخت گذر کردم.

تاریخ ایران را خواندم و چیزی جز خفت و ننگ و بیزاری در آن نیافتم.

 

از حاشیه ی دردهای کهنه ی زن های کشورم،چه مظلومانه گذشتم...که گاه برای چپاول باکره گیشان اشکها ریختم.

 

در صفحه صفحه ی تاریخ کشورم،قطره قطره ی اشک هزاران بی گناه در ظلم هزاران هزار

انسان نمای نا به کار در آمیخته بود.

 

می گویند تاریخ را فاتحان می نویسند.در تاریخ ننگ آور اینجا فاتحی وجود ندارد.

 

                 و  آیا کسی جرات فاتح شدن در این روزگار را دارد.؟؟

                  و  آیا کسی فاتح ننگ این روزهای تاریخ کشورم می شود؟؟

 

و در سرتا سر این سر گذشت خون می جوشید.

احساس را کشتند.

انسانیت را قتل عام کردند.

درد را عادت ساختند.

فقر را آشیانه....

و خون را تغذیه ی مردم بی گناه....

مردم جاهلی که هرگز نفهمیدند کجا هستند.

 

در تاریخ کشورم جز قتل عام و کور کردن و از حدقه در آوردن چشم های پاک،جز جنگ و کشتار

و نامردی و نا به کاری چیزی ندیدم.

به قول حسنک وزیر:(همه)جهان خوردند و کارها راندند...

نادر کور کرد...

قجرها همه میگسار و تریاکی و بنده ی حرمسرا...

مزدوران و منافقان چه بسیار...

و اسلام نمایان خونخوار ....فراااااااااااااااااااااااااااوان...

                         ودر نهایت تاریخ را چه خفت بار و ننگین خواندم....

 

 

ـــــاینجا کسی خیرخواه ما نیست!!

 

 

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 0:51 قبل از ظهر

بیا به کلبه درویشم شبی سر کن                         ز نور چهره ماهت شبم منور کن

فقط یه یاد نگاه تو زنده ام ای دوست                      به من برای خدا نیم نگاه دیگر کن

به آن غروب و به آن نگاهی که شد سوگند              بیا و حادثه عشق را مکرر کن

کنار پنجرهء دل سبد سبد گل سرخ                        نهاده ام که بریزم بپایت باور کن

کویر خشکم و تبدیده،ای نسیم بهار                       مرا از قدم خود بوستان احمر کن

بیا ببین که دلم به سیم آخر زد                             ندا نمود که عاشق شده ام تو باور کن

 

تقدیم به وبلاگ یار دبستانی به خاطر تمام خاطراتی که باهاش دارم    (پیمان)

                                                            

 

 

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 11:38 بعد از ظهر
در فراسوی آسمان کودکی هایم،دختری عالمانه قدم به حریم بکر رویاهایم نهاد...

 

که در این بهار تجلی او را،غرق در آموخته هایش،واژگون در عاشقانه هایش،

 

مست در مهربانی هایش و مشتاق در ندیده هایش،می ستایم.

 

و به نیک آموخته های تلخ و شیرین اش،از زیبا ترین معشوق هستی ام به پاس مهربانی ها

 

یش ،او را تا ابد می پرستم..

                           

 

                                     و سترگ روز معلم را به تنها معشوقم تبریک می گویم.

ــــــاگر در خور باشم....

ـــــــــ(فاطمه)و نغمه...

 

 

 

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 0:35 قبل از ظهر

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی


حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما


دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش


دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟


یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی


حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

(پیمان) 

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 3:29 بعد از ظهر

روزها و ماهها و سال ها در گذرند.........

و من هنوز سپس یک ثانیه مسحورم.

 بهار با تمام زیبایی اش غم خزان را در دلم الغا نمی کند.

و غم در چشمان تو هم چنان بیداد گر لحظه های در گذر این سالهاست.

آری.....سالها!سالهایی که به قول سهراب دچار تو شدم.

                    سالهایی که بی هیچ لبخندی می گذرند....

و لبخندی که هر سال با مصنوعی ترین شکل مجسم خود تکرار می شود و آغاز بهار را در نگاه

خواهش آلوده به احساسم جشن می گیرد.

و لب خند های سالی یک بار تو....

و تو.....

آری تو....

تو که خود خدایی بودی...

تو که تندیس اصیل ونوس در به خاک افکندن لب خند غرورانگیز دیبا بودی.

تو که بودی و من هر لحظه عاشق تر...

و خدا می داند که بعد از تو...

و خدا می داند که چه کردم بی تو...

و خدا می داند...

که چه اشک های پاک و عارفانه ای...!

چه دردهای سخت و ظالمانه ای...!

چه احساس پاک و صادقانه ای...!

... و عجب معشوق دردانه ای....!!!

و روز ها و ماهها و سال ها درگذرند...

و من هنوز سپس یک ثانیه مسحورم.

                                     و عجب لحظه ی ترد و عاشقانه ای....

 

(آتنا )

 

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 9:10 بعد از ظهر

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟

وان چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود...

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

الهی هرچه بینم فته از توست

ولی از ترس نتوانم چخیدن

اگر ریگی به کفش تو نبودی

چرا بایست شیطان آفریدن؟!!

این شعر آخر عاقبت نغمه رو توصیف می کنه:

یکی خوب رفتار و خوش خوی بود

  که بد سیرتان را نکو گوی بود

به خوابش بدیدند چون درگذشت

که باری حکایت کند سر گذشت

دهانی به خنده چو گل باز کرد

چو بلبل به صوتی خوش آغاز کرد

که بر من نکردند سختی بسی

که من سخت نگرفتمی بر کسی

آفاق را گردیدهام

گرد بتان چرخیده ام

بس خوب رویان دیده ام

اما تو چیز دیگری

عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علت ها جداست

عشق اسطرلاب اسرار خداست

اینم  درددلی از زبون نغمه:

الهی چون نوشتی سر نوشتم؟

که بخت از من رمیده چون که زشتم

زبانم لال اگر خط تو بد بود

تو می گفتی که من خود می نوشتم

به درت می آمدم هرشب مرا وا میزدی

گفتمت نامهربانی،دم ز حاشا میزدی

دیدمت یک شب به دریا خیره بودی تا سحر

کاش دریای تو بودم دل به دریا میزدی

توضیحات:

اینا همه یادگاری های زنگ ادبیات بودن

چخیدن در سطر ششم کنایه از ناتوانی در تکان خوردن از شدت ترس می باشد.

اسطرلاب در سطر بیست و پنج به معنای: وسیله ای است که در قدیم به عنوان دوربین برای رصد ستاره ها استفاده می شد.

تهیه و تنظیم:آتنا

 

 

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 5:11 بعد از ظهر
واژه ای در بکرترین نقطه ی احساسم جان یافته است.

قلبم انگار معجزه ی باز ایستادنش را از من طلب می کند.

این روزها سخت غمگینم... و این واژه همواره قلبم را با درد می فشرد.

که عجب رسمی و دلگیر سرنوشتی دارم.

که عجب تنهایم.

این روزها حتی دیگر مرحمی نیست...برای احساس بی کرانم.

این روزها حتی معشوقی برای اثبات ادعای عشقم نیست.

دیرزمانی است که در رویاهای صاف و کودکانه  ی با او بودن سر گردانم.

و تو که هرلحظه می گریزی از عشق.

گویی این واژه را از لغت نامه ی احساست خط زدی تا نگران دردهای نفس گیر این روزهایم نباشی.

نیستی... نیستی و یادت همواره با من است.

              و من هنوز در حسرت یک بیت ناب از شاهنامه ی در کلاس مهر  تو بودن.

.کلاسی که

 در آن دریایی از عشق و پاکی به من  درس بی وفایی اموخت.درسی که طعم تلخ آموختنش

  تا ابد در جانم می ماند.

کاش بودی.

و این واژه ی ۶ حرفی در نگاهمان می خشکید.

کاش این همه عشق را در وجودم حرام نمی کردی.

کاش بودی و دل تنگی در حضورت می سوخت.

کاش بودی....

 

 

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 ساعت 12:43 بعد از ظهر
  اینگونه زندگی کنیم: شاد اما دل سوز . ساده اما زیبا . مصمم اما بی خیال . مهربان اما جدی . سبز اما

  بی ریا و عاشق اما عاقل

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:

یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 10:26 بعد از ظهر
نغمه ی عزیزم سلام.

دلم می خواد با تو تنها دوستم درد دل کنم.یه درد دل اساسی.!!!

نغمه یادته هروقت دلم می گرفت یا او باهام بد رفتاری می کرد می یومدم پیشت زار زار اشک می ریختم؟

یادته هر وقت شاد می شدیم می رفتیم مینی پیتزا؟با هم حال می کردیم؟

یادته مامانت رفته بود انگلیس چقدر تو راپله هاتون توی بغلم گریه کردی؟

یادته؟

یادته چه روزایی با هم داشتیم؟

یادته وقتی فهمیدم می خواستی خودکشی کنی چقدر تو بغل هم گریه کردیم؟یادته اون موقع هم میخندیدیم هم اشک میریختیم.یادته؟

می دونم الان که داری این خاطراتو می خونی تو هم داری مثل من گریه می کنی.اگه نکنی نغمه ی دلقک و مهربون من نیستی.!!!!!!!

نغمه؟یادته تو دبستان من همیشه درسم خوب بود ولی تو  همیشه ریاضیت خوب بود و جور منو می کشیدی؟ یادته چرک نویسامون یکی بود و تو همه ی جدول ضربو برای من می نوشتی؟

یادته جریان نوز و سورن و گلس و هدایت و استاد و ....؟

یادته؟

یادته گلس و توی نمایشگاه دیدیم؟یادته چه حالی داشتی؟

یادته اون شب که سورن بهت به شماره ی تابلوی مغازش اشاره کرد؟؟

یادته چه قدر بهت اصرار کردم بهش زنگ بزنی؟

یادته؟

یادته با هم رفتیم پیش او روز معلم؟

یادته؟جریان باقالی رو یادته؟

یادته ولنتاین روی تابلو نوشتیم او؟

یادته اون دو چرخه قرمزه توی فروشگاه تو راه دبستان مال تو بود بنفش مال من؟

چهارشنبه سوری پارسال یادته با بچه ها خونه ی نوز چه خوش گذشت؟

یادته من ترقه زدم روی سر نوز؟

یادته تولد پارسالت با  بچه ها رفتیم رستوران چه خوش گذشت؟

یادته برای آزمایش علوم دبستانمون رفتیم به گل فروشه گفتیم آقا شما کرم دارید؟(یعنی کرم می فروشید؟)

یادته من همیشه می یومدم خونتون برای آزمایش علوم مورچه جم می کردم؟

اولین دعوامون یادته؟

یادته دلم برای او تنگ شده بود  باباتو مجبور کردی منو برد پیش او؟؟؟؟؟؟

یادته؟

یادته؟

راستی یادته چقدر شبا با هم درس می خوندیم؟

یادته تا صبح بیدار می موندیم؟

یادته تو امتحان فیزیک داشتی من تاریخ؟

یادته اون شب خوابیدی بیدار نشدی منو پیچوندی؟

یادته نامرد؟

یادته چقدر باهات عربی کار کردم آخرشم....؟

یادته؟

اخ که چقدر از این یادته ها می تونم برات بنویسم.

اما نه!!!

به جای این حرفا بیا فقط یه کار کنیم:قدر دوستیمونو بدونیم.و با هر نسیمی که میوزه اونو از یاد نبریم.

همین....

تبصره:ما چقدر تو کل دوستیمون برای دیگران اسم گذاشتیم؟

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 10:51 بعد از ظهر
من از گور ارزوهایم...

                                     از گور انسانیت....

                                                                  شرف......!

من از سرزمینی می ایم که سالهاست بهارش را با هزار دستان عاشق به خاک سپرده اند.

 

                         من از کنار درد عبور کردم.

                                                                 دردی از ازل تا ابدیت.

                         من از حاشیه ی زخم گذشتم.

                                                                    زخمی سترگ.

 

من از دیار دخترکان تنهایی می ایم که با چشمانشان تکدی می کنند.

     و مردان سکه های قلب را به آنان هدیه می کنند.

                              من از عمق زندگی می ایم.

                                            از تبار خاموشان.

                                           از سلسله ی عاشقان بیمار.

                                           من از روزگاری می ایم که در ان عشقم  در اوج زیبایی به یغما رفت.

                                   من از مرز بی اعتنایی گذشنم.

                               و اینک...

     با این همه عشق به او تنهای تنهایم.

و... من تنهایم.

                                                             (فاطمه)

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 8:34 بعد از ظهر
                  

 

            ادمی ساخته ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می اندیشد است.

                                                                                           

                                                                                              موریس متر لینگ و نغمه

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 5:52 بعد از ظهر
                        امروز تولد کوچولو مهربانی که به من  میگه خاله نغمه

                                                               

                                                        ( عشق خا لشه)   

                            امیدوارم شما هم از این عشق ها داشته باشید

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 10:29 بعد از ظهر
                                        

 

 

                              هرچه کاری در بهاران تیر ماهان بد روی.

                                                                                                خواجه  انصاری

                                                                                                                   نغمه

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 5:48 بعد از ظهر
                                            دلی کز معرفت نور صفا دید

                                             زهر چیزی که دید اول خدا دید

                                                                                 

                                                                                      (شیخ محمود شبستری)

                                                                                               و با همکاری

                                                                                        ( نغمه ترابی)

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه نهم فروردین 1386 ساعت 7:10 بعد از ظهر

ای دیر یافته با تو سخن میگویم

به سان ابر که باتوفان 

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان درخت کهبا تو سحن می گوید

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

   

بامداد سپید،روانشاد احمد شاملو،هوای تازه،عشق عمومی،1344


باران که میبارد

  تمام کوچه های شهر

  پر ازفریاد من است

  که میگویم:

  من تنها نیستم

                      من تنها منتظرم

                     تنها... .

 

TinyPic image

اینم واسه گل روی آتنا

پیمان

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه نهم فروردین 1386 ساعت 6:58 بعد از ظهر
                                        دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت

                                         یک موی ندانست ولی موی شکافت

                                          اندر دل من هزار خورشید بتافت

                                          اخر به کمال ذره ای راه نیافت

                                                                                                   (نغمه)

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه نهم فروردین 1386 ساعت 1:10 قبل از ظهر
انتخاب دوست یکی از انتخاب های مهم زندگی است یک دوست خوب میتواند موجب رشد و تعالی و کمال دینی . اجتماعی . اقتصادی وسیاسی ما شود و یک دوست ناباب موجب فلاکت و بدبختی و سقوط ما گردد یک دوست خوب در پریشان حالی و درماندگی فریادرس ما و پشتوانه ی محکمی در زندگی ماست شاید بتوان گفت چیزی گرانبها تر از دوست خوب وجود ندارد دوست خوب زینت ماست

                        ترا هم نشین از تو به باید

                                                            تا ترا عقل و دین بیافزاید

در انتخاب دوست باید ببینیم که دانش و بینش او چه اندازه است

نیک و بد را در چه میداند . سعادت و بدبختی را در چه میبیند

منش او چه گونه است . صداقت . پاکدامنی . وفای به عهد .امانت داری او چه اندازه است

انسان تحت تاثیر دوستان خویش است از این رو می گویند " بگو ببینیم دوستان شما چه کسانی هستند تا بگویم شما چه کسی هستی"

به قول شیخ اجل سعدی:

                                     گلی خوشبوی در حمام روزی

                                     رسید از دست محبوبی به دستم

                                     بدو گفتم که مشکی تا عبیری

                                     که از بوی دل اویز تو مستم

                                     بگفتا من گلی ناچیز بودم

                                      ولیکن مدتی با گل نشستم

                                      کمال هم نشین در من اثر کرد

                                     و گرنه من همان خاکم که هستم

  نتیجه: پس قدر دوستی با نغمه را بدانید  ( ها ها خودمو گفتم ) 

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت 7:25 بعد از ظهر
می گویند آن جا که عقل نباشد،عشق جولان می دهد.

 

وآن جا که عشق باشد،غم خانه زاد است.

 

و سرمایه های ماورایی هرکس،واژه های خواهش آلوده به احساس و غم انگیز رساله ی

 

عشق اوست.

 

سرمایه های ماورایی هرکس،آن است که پنهان در دل دارد.

 

و من در غایت غرور، مسرورانه خوشبختم که عاشقان از رازی که در دل دارم با خبر

 

می شوند.

 

           و من.......حریصانه ابیات ناب شاهنامه ی احساسم را برایتان کتابت می کنم.

 

          فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم      بنده ی عشقم و از هر دوجهان آزادم

 

(فاطمه)

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت 1:40 قبل از ظهر
فاطمه جان می دونم

تا فردا یک سرکی به وب میزنی فردا میخوام بیا عید دیدینی عیدی یادت نره باشه قربونت بشم

 

هر کسی خواست می تونه بیاد

 

                                                                   روی تخم چشمه فاطمه جا دارید

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت 1:34 قبل از ظهر
خانوم ها و اقایون

منو که می شناسین نغمه هستم

می خوام بدونم تو وب ما چه غلطی میکنید هان

بیام درب خونه هاتون ابروزی کنم   

دددددددددددددددددددددد برو دیگه فضول هنوز هم داره می خونه پیشته

پرووووووو

وووووووووووووو         مگه من شوخی دارم هانننننننننننننننننننن                    پیشته

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت 1:27 قبل از ظهر
دلم گرفته

خیلی هم گرفته

الان دارم رضا صادقی گوش میدم .ساعت هم ۱ نصف شب چند ساعت پیش یک اتفاق خیلی بدی برام افتاد میدونی چی بود

اخه اگه بگم گریه میکنی

نه تورو خدااااااااااااااااا اصرار نکن میدووووووووووووووووووووووونی چی شد

برام گریه نکنی ها داشتم  شیرینی می خردم از دهنم پرت شد خیلی بدم  پرت شد

 رفتم که دوباره بخورم که تموم شده بوووووووووووووووود  مامان اه اها اه

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
جمعه سوم فروردین 1386 ساعت 9:54 قبل از ظهر
    this is a gift for you                                  

سلام

فردا چهارم فروردین تولد (المیرا و النا)دوستای عزیزمو ن رو پیشاپیش در دوستانه بهشون تبریک میگیم.

 

                                                                happy birth day                  

                                                                                                                               best wishes for you and respected familyin coming new year and aspicious norouz feast.

may your wish cme true                                                                    

               

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:

پنجشنبه دوم فروردین 1386 ساعت 12:18 بعد از ظهر
حالیا معجزه ی باران را باور کن.

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین.

و محبت را در روح نسیم.

که در این کوچه ی تنگ، با همین دست تهی، روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد.

خاک جان یافته است.

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دل تنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را ...

و بهاران را باور کن.

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه دوم فروردین 1386 ساعت 7:4 قبل از ظهر
صورت آفتاب گلگون است.

هیاهو بیداد میکند.

زمستان نرفته دلتنگ شدست.

بهار بی تاب خودنمایی است.

عطر سر زده   ی بهاری  گلهای بنفشه خستگی این همه تکاپو را از تن میزداید.

دیگر حتی شبها روشنند.

و مردم بی دلیل خوشحال.

قنادی ها مهم شدند.قناری ها عزیز.

شیرینی ها لذیذ شدند.بدبینی ها تمیز

و اینک. .بهار در راه است و من در تکاپوی رسم بی تجسم پویه ی بهار.

و اینبار قسمت شد...باری دیگر جهان را بهارگونه ببینیم.

و اینبار دوباره قسمت شد تا عاشق باشیم و باشیم تا بهار را با تک تک عاشقانه هایمان سپری کنیم.

اینبار قسمت شد...

دیر زمانی است که همه ی ما بی دلیل زنده ایم.

دیر زمانی است که مدعی عشق و الفاظ زیباییم.

اینجا همه عاشق...همه شاعر...

چه کسی...؟چه کسی خدا باشد؟چه کسی خدایی کند؟(کارهای خدایی)

اینجا همه در تکاپو هستند.

چه کسی در تکاپوی بهار مرگ است؟

چه کسی زاد و توشه ی سفر مرگ را میچیند ...با شادی...بالبخند...؟؟؟

اینجا همه دلتنگند.

چه کسی بی تاب نیست؟

کاش خدا مجالی می داد تا چشمهایم تک تک آدمیان را از بالای شهر در پویه ی بهار ببینند.

و رسوایی عاشقان /شادی کودکان/پر مهری مادران/احساس کاسبان و  رونق تاجران و خوش بینی نو عروسان و نرمی بهار  در نگاهم زنده شود.

خدایا!من ناتوانم و مرا جز تو یاوری نیست و من بی یارم.

خدایا!من با تک تک اعضای احساسم تو را حس میکنم.

می بینم  به راحتی...که من پشت کرده ام بر تو و تو می تابی بر من با مهربانی.

خدایا!من بی تو از مرگ قرین ترم بر مرگ.

خدایا!من عاشقم و تو می دانی چه صادقانه اعتراف میکنم من از یک عشق زمینی به تو رسیدم.

و این است که می گویند عشق از عرفان برتر است.چرا که عشق عرفان در بر دارد و عرفان یعنی تو.

و این است که من عاشقم و چون عشق دارم ،تو دارم.

خدایا!کمک کن در این بهار تجلی پاسخی برای محبت های بی کران پدر ها و مادر هایمان باشیم.

کمک کن موفق باشیم تا پاک بمانیم و پاک بمانیم تا موفق باشیم.

من نمی دانم در سالی که می اید بر ما چه خواهد گذشت؟

اما خوب می دانم در سالی که گذشت از ما چه برامد...

چه بسیار دلها شکستیم.

چه بسیار تلخی گزیدیم.

چه بسیار سختی کشیدیم.

چه بسیار دلتنگ بودیم.

و.... چه بسیار عاشق.

خدایا!از تو می خواهم در سالی که می اید دلی نشکنیم تا دل هایمان نشکنند.

تلخی نگزینیم تا تلخی در ما سکنی نگزیند.

و سختی نباشد.

و دلتنگی تنها و تنها اسیر دشمن باشد.

و عشق....عشق حقیقی باشد.

(فاطمه)

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع:

چهارشنبه یکم فروردین 1386 ساعت 4:29 قبل از ظهر
  • سلام

    سال نو مبارک...

نوشته شده توسط نغمه و فاطمه | لینک ثابت | موضوع: